تبليغاتX
مرگ عاشق

مرگ عاشق

زندگي مرگ است و مرگ زندگي...پس...درود بر مرگ و مرگ بر زندگي

اگر در زندگي جرات عاشق شدن نداري حد اقل شعور معشوقه بودن رو داشته باش

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:22 توسط علی |


 

 

در سکوتی دلگير مانده ام بين تو و خودم ...

-فاصله ای به اندازه هزار سال نوری بين خودم و تو می بينم ... تو گذشتی از من !

غافل از نگاهم و غافل از يادم ... پشيمانم از گشودن دريچه ای به سوی تو ! نمی دانم !

به گمانم دريچه ی نگاهت را بايد بست ...

بست تا زندگی را خوب ديد و نوای باران را شنيد ...

کسی آن سوی سرزمين خواب من موسيقی باران را زمزمه می کند ...

و به گمانم هراس های عاشقی من نيز از همان روز شروع شد !

 از همان خواب و همان باران ... سرزمين خواب من آن سوی سر

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11:42 توسط علی |


چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟ بگي : عشق ... چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ... چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ... چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ... ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:10 توسط علی |


+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 19:44 توسط علی |


کاش ميشد که قلب وسعت مي گرفت شمع با پروانه الفت مي گرفت کاش ميشد در پس احساس ها خنده ها از اشک سبقت مي گرفت كاش مي شد اشك را تهديد كرد. فرصت لبخند را تمديد كرد. كاش مي شد در غروب لحظه ها. خاطرات عشق را تجديد كرد

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 13:23 توسط علی |


+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 12:47 توسط علی |


گفت مي خوام برات يه يادگاري بنويسم گفتم كجا گفت روي قلبت گفتم مگه مي توني گفت اره سخت نيست اسونه گفتم باشه بنويس تا هميشه يادگاري بمونه يه خنجر برداشت گفتم اين چيه گفت حيسسسس گفتم بنويس ديگه چرا معطلي خنجر و برداشت و با تيزي خنجر نوشت دوستت دارم اون رفته اما هنوز زخم خنجرش يادگاري روي قلبم مونده

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 23:39 توسط علی |


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 22:40 توسط علی |


 

هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر دل شكستي
هروقت كه دلشان را بدست آوردي ميخي را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل بدست آوردي
اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار مي ماند .
 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 22:30 توسط علی |


 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 22:22 توسط علی |


خیلی سخته

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه...

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی...

خیلی سخته که سالگرد اشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه :دیگه نمیخوامت.......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:0 توسط علی |


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:42 توسط علی |


متين ترين كلمه "عشق" است. جذاب ترين كلمه "آشنايي" است. پاكترين كلمه "وجدان" است. تلخترين كلمه "جدايي" است. زشترين كلمه "خيانت" است. سخت ترين كلمه "تنهايي"بد ترين كلمه "بي وفايي " است

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 17:41 توسط علی |


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 17:32 توسط علی |


آنگونه که تیشه به ریشه قلبم زدی

باور کن سزاوارش نبودم نبودم

به کدامین گناه اینگونه شکستی قلبم را

به کدامین قانون اینگونه کشتی روحم را

نمی دانم ... نمی دانم

به کدامین ......

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 17:19 توسط علی |


از کسی که دوسش داری ساده عبور نکن چون ممکنه هیچ کس را دیگر مثل او دوست نداشته باشی و کسی را که تو را دوست دارد را هم به سادگی از دست نده چون ممکن است هیچ کس تو را مثل او دوست نداشته باشد .

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:23 توسط علی |


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:5 توسط علی |


روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگرجواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:12 توسط علی |


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:4 توسط علی |


گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه

اگه دستم را بگیری از غرورت کم نمیشه

ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری

پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری

لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من

کاش چشات یه جاده می زد از دل تو تا دل من...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:59 توسط علی |


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:56 توسط علی |


از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟

چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟

دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...

آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:53 توسط علی |


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 12:57 توسط علی |


ما زمان زيادي صرف مي کنيم تا کسي را به خاطر دوست داشتن پيدا کنيم يا خطاي کساني را که دوست داريم بگيريم. اما چه خوب مي شد اگر اين زمان را براي بيشتر محبت کردن صرف مي کرديم

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:35 توسط علی |


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:3 توسط علی |


 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي
عشق
قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي
عشق
گريه كن ولي به كسي نگو.

براي
عشق
مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي
عشق
پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي
عشق
جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي
عشق
وصال كن ولي فرار نكن.

براي
عشق
زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي
عشق
بمير ولي كسي رو نكش.

براي
عشق خودت باش ولي خوب باش.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 10:19 توسط علی |


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 10:16 توسط علی |


دلخوشم شايد يكبار ديگر ببينمت

 

  دلخوشم شايد يكبار ديگر صدايم كني

 

  دلخوشم به خاكستري كه ازعشق تو در قلبم مانده

 

  شايد در تولد عشقي دوباره از نو زنده شوم

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 14:45 توسط علی |


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 14:38 توسط علی |


عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم

 

وپارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید

 

تو چشمانت را بستی و قایقم ، غرق شد

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 14:19 توسط علی |


*****************
Please enter your name:

*************************** بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

********************** ______________________________________

________________________________ _________________________________

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog

___________________________________________________
___________________________________ _____________________________________ _________________________________________ _________________________________________