در سکوتی دلگير مانده ام بين تو و خودم ... -فاصله ای به اندازه هزار سال نوری بين خودم و تو می بينم ... تو گذشتی از من ! غافل از نگاهم و غافل از يادم ... پشيمانم از گشودن دريچه ای به سوی تو ! نمی دانم ! به گمانم دريچه ی نگاهت را بايد بست ... بست تا زندگی را خوب ديد و نوای باران را شنيد ... کسی آن سوی سرزمين خواب من موسيقی باران را زمزمه می کند ... و به گمانم هراس های عاشقی من نيز از همان روز شروع شد ! از همان خواب و همان باران ... سرزمين خواب من آن سوی سر 
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 11:42 توسط علی |